امروز اول اردیبهشت است
آسمان غمناک است
به گمانم هوای باریدن دارد
درختان شکوفه دارند
اما تو نیستی که با من باشی
ولی عطر وجودت در فضا پر است
دلم گرفته از این دنیا ...
که چرا زیبای مرا ربود
در پیاده رو قدم میزنم
و سنگ فرشهای پیاده رو زیر گامهایم گم می شوند
نگاهم بر زمین است
وهجوم تنهایی مرا در بر گرفته است
کسی در خیابان نیست
ومن تنهایم
درست مثل زمانی که با من قهر بودی
چشمانم پر از غم است و تراوش این غم که مرا آزار می دهد
کودکی از کنارم می گذرد و لبخند بر لب دارد
و با لبخندش به من چیزی گفت
اما ... نفهمیدم که چه گفت؟
همچنان در پیاده رو قدم می زنم و در دلم آرزوی تو را دارم و یک آرزوی دیگر
نه...اشتباه نکن
کس دیگری جای تو را در قلبم نگرفته
هنوزهم تو خوب منی
اما این آرزو در دلم می سوزد و می شکفد
ریشه هایش را در تمام پیکرم حس می کنم
آرزوی با تو بودن را ...
پیرمردی از کنارم می گذرد و مبهوت به می نگرد
حق دارد ... لباسهایم سراسر خاک است وغم
امروز که در کنار مزارت بودم ، سردم شد و دیدم چقدر تنهایم
خود را بر مزارت انداختم و کودکانه گریستم
درست مثل کودکی که زیباترین هدیه اش را از دست داده
لباسهایم سیاه بود و سراسر خاک شدم
از روز رفتن تو تا اکنون سیاه پوشم
روزی که تو رفتی خورشید غروب کرد
و دیگرغم بود و غم بود و غم ...
خاموشی در قلبم طلوع کرد
و سیاهی وجودم را در بر گرفت
از خیابان می گذرم
و به آسمان می نگرم
به تنهایی خود که در آسمان می درخشد
گویا هیچ کس در این دنیا نیست
جز من و تنهایی و خدا ...
ضربه شدیدی را بر پهلویم احساس می کنم
و روی زمین کشیده می شوم
هجوم مردم را به سوی خود می بینم
گویا می خواهند تنهایم را فراری دهند
احساس می کنم سبک شده ام
آسمان روشن است و پر نور
عکس یادگاریت در دستم خون آلود است
و باز همان کودک که خندان دستش را به سویم دراز کرده است
اما حالا معنی خنده زیبایش را می فهمم
و من تو را می بینم
صبر کن ... صبر کن
من به سوی تو می آیم
منو ببخش اگه واسه چشای تو خیلی کمم
تو یه فرشته ای و من اگه فقط یه آدمم
منو ببخش اگه میخوام تو رو فقط واسه خودم
ببخش اگه کمم ولی زیادی عاشقت شدم